دفترکارهای مملکت وردپرس
رفتم شیراز. با خودم گفتم چراکه خیر؟ چرا می بایست تو مرودشت بمونم زمانی اینهمگی استفاده کننده داریم، اینتمامی پتانسیل می باشد؟ طهران اون موقع برام خیلی به دور از دسترس بود، یه شهرستانی که یهوهله بخواد بره طهران معاش کنه، نترسی میخواست. پس گفتم شیراز شایسته ترین موردست. هم به خونمون نزدیکه، هم شهریه که آدمای متعددی توش دنبال طراحی سایت در مشهد یادگیری بودن.
تمامی اون چیزی که تا الان برات تعریف و تمجید کردم، توی یه دفتر کار کوچیک ۴۰ متری تو مرودشت پیش آمده بود. اجارهاش ماهی ۲۰۰ هزار تومن بود. خودم بودم و یکیاز دو نفر نیرو که همیشه عوض میشدن، زیرا حقیقتاً نیروی عالی طاقت فرسا پیدا میشد. میاومدن، دو ماه یادگرفتن میدیدن، آنگاه هم یا این که خودشون میرفتن دنبال تارنما خودشون یا این که ابداً کلاً انقطاع رابطه میکردن. گردیده بودم دانش گاهِ مجانی طراحی وب سایت! حتیدر پهنا یه سال، از دل مملکت وردپرس ۶-۷ تا تارنما وردپرسی خط مش زمینخورد که هیچکدوم دوام نیاوردن و الآن نیستن.
رفتم شیراز، صرفا. یه محل کار اشتراکی گرفتم با یکیاز دوستام. سه عدد اتاق داشت. یک کدام از برای خودش بود، یکیاز فرآورده یه آقای نماینده قانونی و یه اتاق ۱۶ متری هم متاع ما شد. اتاقی بی آلایش اما کارآمد. یه میز مدیر داشتم، جلوش یه میز کنفرانس، دو متر خلأ و رو بهنحوه یه دیوار سپید که طریق پرده سبز زده بودم. صبحها فعالیت می کردم، بعدازظهرها یادگرفتن ضبط می کردم. دو سه عدد نیروی نو هم گرفته بودم که به دور میز کنفرانس مینشستن، امور رو اعمال میدادن، نوشتهعلمی میتایپ کردن، پوستهها رو فارسی میکردن.
بعدازظهر که میشد، همونجا دوربین میذاشتم روبهروی پرده سبز و میرفتم جلوی دوربین. یادگرفتن میدادم، کلیپ ضبط میکردم. برخی شبها، راستش دیگه خسته بودم، هم اکنون نداشتم برگردم مرودشت. با اینکه ماشین داشتم، ولی دیگه زورم نمیرسید شبونه برم اون مسیر. میموندم همونجا، یه پتو مینداختم کف دفتر کار و همونجا میخوابیدم. خیر اینکه حال و روز مالی بدی داشته باشم، اما اونقدر هم بهتر خلا که تو شیراز خونه اجاره کنم.
حدود ۶–۷ ماه به همین مشی سپری شد. تو همون دفتر کار کوچیک، تو همون اتاق ۱۶ متری، کلی وقوع افتاد. و پس از این بازه، زمانی دیدم که دیگه فعالیت دورازشوخیخیس گردیده و داریم رویش میکنیم، تصمیم گرفتم یه گام دیگه بردارم: یه محل کار تبارکخیس بگیرم.
بعداز اون شش، هفت ماه توی دفتر کار کوچیک، تصمیم گرفتم یه جهش بدون شوخی بزنم. یه دفتر کار ۱۳۰ متری گرفتم تو خیابون اردیبهشت ماه شیراز. حقیقتاً همگیی درآمدی که مرزو بوم وردپرس داشت، گذاشتم روی این تصمیم. مجموع درآمدها خرج شد برای ساختن یه دور و بر حرفه ایخیس، یه جایی که حقیقتاً احساس کنی داری شغل دورازشوخی میکنی.
توی اون محل کار همگیچی داشت رنگ بدون شوخیتری به خودش میگرفت. حتی یه اتاق سرور صحیح کردیم. یه رک گذاشتیم، سرور وب سایت رو آوردیم توی دفتر کار خودمون. وب؟ با دکل رفتیم بالا! یه دکل ۳۰ متری روی سقف دفتر کار نصب کردیم. وب منحصر به فرد از دو تا کمپانی گوناگون میگرفتیم تا هیچوقت قطعی نداشته باشیم. کلیهچی اکانتگردیده و ماهر.
تعداد اعضای گروه هم پروش یافت. رسیدیم به یه مجموعه ۲۰ نفره. هرکسی تخصص خودش رو داشت. نوشتهعلمینویس، طراح، پیشرفتدهنده، پشتوانه، سازنده محتوای ویدیویی… خلاصه دیگه اون فضای کوچیک نخستین شغل خلا. گردیده بودیم یه دسته دور از شوخی تو یه دفتر کار حسابی.
اون سال، به دنیا آمدن دو سالگی سرزمین وردپرس رو با کلی افتخار پایکوبی گرفتیم. دیگه همگیچی داشت صورت ماهر میگرفت. استودیوی منحصر داشتیم برای ضبط فراگیریها. یه دفتر کار شیک با اتاقهای جداازهم. تمامی چیز مهیا بود برای یه جهش تعالیخیس.
چی سبب شد خرجای مازاد نکنم؟
یک کدام از دو سال پس از اون پرورش پرانرژی، یه تغییرو تحول فکری دورازشوخی توی ذهنم صورت گرفت. دلیلش هم خوندن یه کتاب بود «بازانجام». این کتاب مسیر فرضی اینجانب رو عوض کرد. توش میاذعان کرد چیزهایی که فکر میکنی درستن، شاید حقیقتاً صحیح نباشن. و جالبه که هنگامی ظریفخیس اندیشه کردم، دیدم حقیقتاً راست میگه.
دفترکارهای مملکت وردپرس
رفتم شیراز. با خودم گفتم چراکه خیر؟ چرا می بایست تو مرودشت بمونم زمانی اینهمگی استفاده کننده داریم، اینتمامی پتانسیل می باشد؟ طهران اون موقع برام خیلی به دور از دسترس بود، یه شهرستانی که یهوهله بخواد بره طهران معاش کنه، نترسی میخواست. پس گفتم شیراز شایسته ترین موردست. هم به خونمون نزدیکه، هم شهریه که آدمای متعددی توش دنبال طراحی سایت در مشهد یادگیری بودن.
تمامی اون چیزی که تا الان برات تعریف و تمجید کردم، توی یه دفتر کار کوچیک ۴۰ متری تو مرودشت پیش آمده بود. اجارهاش ماهی ۲۰۰ هزار تومن بود. خودم بودم و یکیاز دو نفر نیرو که همیشه عوض میشدن، زیرا حقیقتاً نیروی عالی طاقت فرسا پیدا میشد. میاومدن، دو ماه یادگرفتن میدیدن، آنگاه هم یا این که خودشون میرفتن دنبال تارنما خودشون یا این که ابداً کلاً انقطاع رابطه میکردن. گردیده بودم دانش گاهِ مجانی طراحی وب سایت! حتیدر پهنا یه سال، از دل مملکت وردپرس ۶-۷ تا تارنما وردپرسی خط مش زمینخورد که هیچکدوم دوام نیاوردن و الآن نیستن.
رفتم شیراز، صرفا. یه محل کار اشتراکی گرفتم با یکیاز دوستام. سه عدد اتاق داشت. یک کدام از برای خودش بود، یکیاز فرآورده یه آقای نماینده قانونی و یه اتاق ۱۶ متری هم متاع ما شد. اتاقی بی آلایش اما کارآمد. یه میز مدیر داشتم، جلوش یه میز کنفرانس، دو متر خلأ و رو بهنحوه یه دیوار سپید که طریق پرده سبز زده بودم. صبحها فعالیت می کردم، بعدازظهرها یادگرفتن ضبط می کردم. دو سه عدد نیروی نو هم گرفته بودم که به دور میز کنفرانس مینشستن، امور رو اعمال میدادن، نوشتهعلمی میتایپ کردن، پوستهها رو فارسی میکردن.
بعدازظهر که میشد، همونجا دوربین میذاشتم روبهروی پرده سبز و میرفتم جلوی دوربین. یادگرفتن میدادم، کلیپ ضبط میکردم. برخی شبها، راستش دیگه خسته بودم، هم اکنون نداشتم برگردم مرودشت. با اینکه ماشین داشتم، ولی دیگه زورم نمیرسید شبونه برم اون مسیر. میموندم همونجا، یه پتو مینداختم کف دفتر کار و همونجا میخوابیدم. خیر اینکه حال و روز مالی بدی داشته باشم، اما اونقدر هم بهتر خلا که تو شیراز خونه اجاره کنم.
حدود ۶–۷ ماه به همین مشی سپری شد. تو همون دفتر کار کوچیک، تو همون اتاق ۱۶ متری، کلی وقوع افتاد. و پس از این بازه، زمانی دیدم که دیگه فعالیت دورازشوخیخیس گردیده و داریم رویش میکنیم، تصمیم گرفتم یه گام دیگه بردارم: یه محل کار تبارکخیس بگیرم.
بعداز اون شش، هفت ماه توی دفتر کار کوچیک، تصمیم گرفتم یه جهش بدون شوخی بزنم. یه دفتر کار ۱۳۰ متری گرفتم تو خیابون اردیبهشت ماه شیراز. حقیقتاً همگیی درآمدی که مرزو بوم وردپرس داشت، گذاشتم روی این تصمیم. مجموع درآمدها خرج شد برای ساختن یه دور و بر حرفه ایخیس، یه جایی که حقیقتاً احساس کنی داری شغل دورازشوخی میکنی.
توی اون محل کار همگیچی داشت رنگ بدون شوخیتری به خودش میگرفت. حتی یه اتاق سرور صحیح کردیم. یه رک گذاشتیم، سرور وب سایت رو آوردیم توی دفتر کار خودمون. وب؟ با دکل رفتیم بالا! یه دکل ۳۰ متری روی سقف دفتر کار نصب کردیم. وب منحصر به فرد از دو تا کمپانی گوناگون میگرفتیم تا هیچوقت قطعی نداشته باشیم. کلیهچی اکانتگردیده و ماهر.
تعداد اعضای گروه هم پروش یافت. رسیدیم به یه مجموعه ۲۰ نفره. هرکسی تخصص خودش رو داشت. نوشتهعلمینویس، طراح، پیشرفتدهنده، پشتوانه، سازنده محتوای ویدیویی… خلاصه دیگه اون فضای کوچیک نخستین شغل خلا. گردیده بودیم یه دسته دور از شوخی تو یه دفتر کار حسابی.
اون سال، به دنیا آمدن دو سالگی سرزمین وردپرس رو با کلی افتخار پایکوبی گرفتیم. دیگه همگیچی داشت صورت ماهر میگرفت. استودیوی منحصر داشتیم برای ضبط فراگیریها. یه دفتر کار شیک با اتاقهای جداازهم. تمامی چیز مهیا بود برای یه جهش تعالیخیس.
چی سبب شد خرجای مازاد نکنم؟
یک کدام از دو سال پس از اون پرورش پرانرژی، یه تغییرو تحول فکری دورازشوخی توی ذهنم صورت گرفت. دلیلش هم خوندن یه کتاب بود «بازانجام». این کتاب مسیر فرضی اینجانب رو عوض کرد. توش میاذعان کرد چیزهایی که فکر میکنی درستن، شاید حقیقتاً صحیح نباشن. و جالبه که هنگامی ظریفخیس اندیشه کردم، دیدم حقیقتاً راست میگه.

ابزارها و شیوههای یافتن شایسته ترین مجال پست گذاشتن در اینستاگرام